آخرین نوشته های یک بیمار مبتلا به ایدز

 

 

 

دوستان به من کمک کنید خیلی تنها شدم توی این دو ماه اخیر که فهمیدم ایدز گرفتم سخت ترین لحظات این زندگی 22 سالمه ام رو میگذرونم نمیدونم الان که این نوشته ها رو دارید می خونید من زنده هستم یا مردم خیلی سخت بود وقتی می خواستم این نوشته ها رو بنویسم با خودم گفتم بلاخره یکی میتونه  که به من کمک بکنه  بزارید اول بگم چی شد که من ایدز گرفتم . من در یک خانواده مذهبی و سنتی زندگی میکنم پدرم در بازار تهران راسته جواهر فروشان پایین تر از چار سوق کوچیک یه هجره پارچه فروشی داره از قدیمی های بازاره مادرم هم خودش رو با انواع و اقسام مراسم دعای کمیل و ندبه و جوشن کبیرو سفره حضرت ابولفضل و رقیه و تورهای زیارت مسجد جمکران و... مشغول میکنیه  دو تا خواهر کوچکتر از خودم هم دارم که اونها هم دایما با حاجیه خانم   ( مادرم ) در این مراسم شرکت میکنن پدرم هم که عضو انجمن اسلامی اصناف و بازار تهران و عضو حزب موتلفه اسلامی و سازمان اقتصاد اسلامی ( خودش هم تو چند تا از صندوقهای قرض الحسنه جزو هیت امناست ) خلاصه همه سرشون به یه چیزی گرمه  ، من هم دانشجوی رشته حسابداری دانشگاه آزاد تهران هستم ( بودم ) البته قلبا آدم مذهبی و معتقدی هستم ولی به ظاهر سازی و مردم فریبی اعتقادی ندارم که این هم یکی از دلایل دوری خانواده از منه خلاصه بگم فامیل و آشنایان هم مثل خانواده خودم مذهبی و چند برابر سنتی تر هستند  . یه پسر عمه دارم ( بهش میگن حاجی ولی حج نرفته ) با اون راحت ترم ولی اون هم دایما نصیحتم میکنه که عقل مردم به چشماشونه پس باید ظاهر مذهبی رو حفظ بکنی ولی از این حــرفها بگذریم نزدیکای عیـــد 86 بود  ( 20 اسفند ) که همین پسر عمم اومد پیش من دید خیلی افسرده هستم بهم گفت میدونه که درد من چیه ، بهش گفتم چیه ، گفت تو باید زن بگیری تا روبراه بشی ، گفتم برو بابا  من هنوز درسم تموم نشده سربازی نرفتم کار ندارم هیچی پس انداز ندارم اونوقت تو میگی برو زن بگیر. گفت بابا زن دایم رو که نمی گم منظورم زنه صیغه ایه ، بهو جا خوردم بهش گفتم فقط همین مونده که یه زن صیغه ای بگیرم تا دیگه تو خونه هم راهم ندن ، گفت بابا برای چی میخوای به کسی بگی مخفیانه زن بگیر ، گفتم حاجی جان من حتی نمیتونم با همکلاسیهای دختر دانشگاه رودر رو صحبت کنم آخه چه طور برم به یکی بگم زن صیغه ای من میشی . پسر عمم بهم کلی خندید و گفت : بهت میگم ساده ای باورت نمیشه آخه بابا جون کی گفته بری به هر دختری که رسید سر راهت بگی زن صیغه ای من میشی خوب معلومه که اگه خیلی حیا داشته باشه راهشو میکشه ومیره اگه طالب باشی من برات درستش میکنم ، گفتم آخه چطور ، گفت تو چیکار داری  ، گفتم تا ندونم هیچی رو قبول نمیکنم ، گفت میدونی که من عضو بسیج هستم گفتم خب گفت چند وقته که بعنوان ضابط امر بمعروف و نهی از منکر داریم با دختران فراری و باندهای خرید و فروش زنان و دختران و روسپی خانه ها مبارزه جدی میکنیم ، گفتم خب این به من چه ربطی داره ، گفت بابا تو چقدر خنگی منظورم اینه که خیلی از این دخترا حاضرن زن صیغه ای بشن به مهریه که مثلا 100 هزار تومن برای یه هفته خب یکی از اینها رو برات جور میکنم هم تو از این عذاب راحت میشی هم اون بابا یه پولی گیرش میاد و از ولگردی براش بهتره چی میگی ، خیلی عصبانی شدم و از اطاق اومدم بیرون اونم یه خداحافظی کردو رفت خونشون . شب شد دوباره اونجور افکار اومد سراغم  هر کاری میکردم خوابم نمیبرد نمیدونم چی شد دیگه عقل و منطقم هم قبول کرده بودن که همون کاری رو که حاجی میگفت بکنم صبح بعد از نماز بهش زنگ زدم گفت مثل اینکه خیلی تحت فشاری که این موقعه صبح بهم زنگ زدی اگه  نظرت مثبته همین امروز کارا رو درست میکنم بعدش هم میتونی از خونه خالی حاج .... ( عموی خودش ) تا پایان مدت صیغه استفاده کنی . قبول کردم ولی خیلی میترسیدم . نزدیکای ظهر بود موبایلم زنگ زد خودش بود گفت بیا خونه حاجی ....  ( عموش) با کلی استرس  از خونه بیرون رفتم ، خونه حاجی ( عموش ) تو زعفرانیه بود این خونه رو بابت یه بدهی به حاجی داده بودن که ازبس شیک و تجملاتی بود حاجی که اونم از بازاری های قدیمی بود حاضر نبود بره توش بشینه ( البته نمیدونم شاید هم دلش میخواسته بره اونجا بشینه ولی از حرفهای مردم میترسیده ) و گذاشته بودش برای فروش که یکی از کلیداش دست پسرعمم بود خلاصه رسیدم دم خونه نمیدونید چه استرسی داشتم زنگ زدم از تو ایفون تصویری گفت بیا تو رفتم تو در رو که باز کردم دیدم علاوه بر خودش دوتا دختر دیگه هم روی مبل نشستن  جفتشون موهاشون مش شده بود یه روسری شالی سرشون بود کلی آرایش داشتن یه مانتوی تنگ و کوتاه تنشون بود هنوزم که یادش میافتم خیلی خجالت میکشم سلام کردن من هم باصدایی که انگار از ته چاه میاد گفتم سلام . پسر عمم گفت چرا نمیشینی رفتم و نشستم روی یکی از مبلا که با مبلای اون دخترا خیلی فاصله داشت پسرعمم رفت تو آشپزخونه یه چیزی بیاره تا بخوریم اون دوتا دخترا  هی باهم یه چیزی میگفتن و میخندیدن شایدم به سادگی و خجالتی بودن من میخندیدن خلاصه حاجی اومد و منو حسابی به اونا معرفی کرد بعد یکی از دخترا گفت منم میترام از دیدنتون خوشبختم  بعد دستشو برای دست دادن دراز کرد نمیدونستم چی کار کنم یهو پسر عمم یه چشم و ابرو اومد که یعنی دست بده . بعد اون یکی دختره گفت من ساناز هستم ....  با اون هم دست دادم تا حالا از حاجی این چیزا رو ندیده بودم هنوز گیج میزدم باورم نمیشد ، دایم این افکار که اگه حاج آقا و حاجیه خانم ( بابام یا مادرم ) این چیزها رو بفهمن من چطور تو روشون نگاه کنم کلا حواسم روپرت کرده بود اسن نمیفهمیدم پسر عمم با اون دخترا چی میگه و برای چی میخندن تو حال خودم بودم تا اینکه پسر عمم اومد طرف من و گفت کدومشون رومیخوای  ؟ هنوز حواسم پرت بود گفتم یعنی چی ؟ گفت بابا یکی شون ماله توه  اون یکیشون رو هم من صیغه میکنم  تا اومدم بگم من از اینجور دخترا نمی خوام مثل اینکه فکرم رو خونده بود یهو گفت میخوای برات یدونه از اون دخترایی که آفتاب و مهتاب ندیدن  نمازو روزه هاشون ترک نمیشه برات بیارم بابا جون دسدس کردن نداره زود انتخاب کن صیغه رو برات بخونم  گفتم مگه نمیریم محضر گفت بابا محضر چیه من خودم یه پا عاقدم بعد شروع کرد به خوندن   (  زوجتک نفسی ..... )  و گفت چند روز با چه مهری می خوای صیغه بکنی گفتم  حاجی من این چیزا رو بلد نیستم گفت یه هفته 100 هزار تومن خوبه گفتم باشه هر کاری رو میدونی بکن بعد گفت میترا رومیخوای یا ساناز رو گفتم حاجی نمیدنم هر کدوم رو که خودت صلاح میدونی گفت میترا دختر فراریه ...... ولی ساناز برات بهتره تو ساده ای از پس میترا بر نمیای گفتم باشه . خلاصه رفت پیشه ساناز یه چیزایی بهش گفت و دست ساناز رو گرفتو اومد پیش منو گفت ساناز یک هفته با مهریه 100 هزار تومن رو قبول داره صیغه رو بخونم  نمیدونستم چی بگم خلاصه گفتم بخون  و شروع کرد به خوندن صیغه به وکالت  از طرف من و ساناز  گفت ( متعت موکلتی ....   ) ( بقیش یادم نیست اصلا حواسم نبود چی میگفت ) بعد به من گفت بگو قبلت من هم گفتم قبلت ، گفت مبارکه . بعد رفت طرف میترا صیغه خودش رو خوند . من هنوز باورم نمیشد خیال میکردم اینم یکی از رویاهای سر شبه که چند دقیقه دیگه تموم میشه و من بیدار میشم و لی یهو پسر عمم که دستش تو دست میترا بود اومد طرفم  و دره گوشم گفت اون اطاقو رو برات حاضر کردم روی میزهم دوتا کاندوم برات گذاشتم حتما ازش استفاده کن  من هم با میترا میریم این اطاقه و رفت ، من هنوز مونده بودم چیکار کنم که ساناز اومد جلو با یه لحن متعجب به من گفت چرا وایسادی بیا دیگه و دستمو گرفت و منو برد تو اطاق ، اونجا بهم گفت دفعه اولته که از این کارا  میکنی ، گفتم آره گفت خیلی تابلوعه بعد  رو سریش رو برداشت و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوش  منهم سرم رو پایین انداخته بودم  منی که حتی به صورت و بدن مادر و خواهرام  نگاه خیره نداشته ام  یهو ساناز بهم گفت بابا من و تو زن و شوهریم بیا زودتر کارمون رو انجام بدیم و گرنه اونا کارشون تموم میشه میان مزاحم ما میشنا . ساناز نمی دونست درون من چه غوغایی چطور نفس اماره با لوامه داشتن تو سرو کول همدیگه میزدن خدایا هنوز که یادش میافتم  ازت شرمگینم منو ببخش . خلاصه ساناز که فهمیده بود بابا من از اون بچه بخمه ها هستم اومد و یکی از بسته های کاندومو باز کرد یه خندهی کرد گفت پسر عمت عربه...   ( راست میگفت کاندوما خیلی بزرگ بودن وبرای همین در حین رابطه چند بار  در اومدن بلاخره بدون کاندوم رابطه رو انجام دادم ) کارم تموم شده بود تجربه ای که برای اولین بار انجامش میدادم فقط میدونم کمتر از 2 دقیقه طول کشید برای همین ساناز چند بار بهم گفت خیلی بچه ای   خیلی بچه ای    معلوم بود اصلا لذت نبرده ، احساس کردم روح شیطان که کارش با من موقتا تموم شده بود از جسم کثیفم خارج شده عجب احساس گناهی میکردم ( خدایا منو ببخش ) تا اونوقت چنین احساسی نداشتم رفتم توی سالن روی مبل نشستم صدای پسر عمم و میترا رو میشنیدم دایما آه و ناله میکردن حالم از خودم و این پسر عمه نا رفیقم بهم میخورد زود تر میخواستم کارش تموم بشه بیاد بیرون ، حدود 45 دقیقه بعد بی حال اومد بیرون بهش گفتم من دارم میرم گفت چی کار کردی حالت جا اومد پسر دایی حالا برو دعای خیر برامون کن ، خلاصه ازش خداحافظی کردم و زدم بیرون تو حال خودم نبودم احساس گناه با احساس نفرت از خودم قاطی شده بود و چنان احساس یاس شدیدی تمام وجودم رو گرفته بود که نفهمیدم تاکسی دربستی کی رسید دم خونه رفتم تو کسی نبود حاجیه خانوم با خواهرام رفته بودن خرید شب عید رفتم خوابیدم وقتی بلند شدم هنوز نیومده بودن یهو تلفن زنگ زد حاجی ( پسر عمم) بود گفت فردا میام دنبالت ببرمت خونه عمو گفتم دیگه اصلا حرفشو نزن من زن نمیخوام برو طلاقش بده خندید گفت اولا زن صیغه ای رو طلاق نمیدن الباقی مدت صیغه رو میبخشن بعدش هم تو میخوای بخاطر 2 دقیقه لذت بردن 100 هزار تومان بدی و برری پسرجون این حلاله خداست کفر نعمت نکن ، بعدش شروع کرد برام یکساعت آیه و حدیثو روایت اورد که این کار خیلی ثواب هم داره . خلاصه دوباره راضیم کرد فردا هم برم و فرداهم با یه پاترول 4 دره کرم اومد دنبالم تو ماشین دوباره شروع کرد به حدیث و روایت خوندن تا رسیدم به خونه حاج ..... ( عموش ) دوباره رابطه رو با ساناز انجام دادم ( ولی چون خجالت میکشیدم به حاجی بگم کاندوما بزرگن و با کاندوم احساس خوبی ندارم رابطه رو بدون کاندوم انجام میدادم) ولی با اعتماد به نفس بیشتر دیگه مثل اینکه احساس گناه ریخته بود روز سوم و جهارم و...  گذشت تا اینکه روز هفتم شده بود و آخرین روز صیغه بود دیگه کلا احساس گناه از بین رفته بود ولی یه احساس ترس از آینده در دلم بود و خیلی دلم شور میزد خلاصه کارم را با ساناز انجام دادم و ازش بخاطر ناوارد بودنم معذرت خواستم و بجای 100 هزار تومان بهش 150 هزار تومان دادم خیلی خوشحال شده بود و دایم ازم تشکر میکرد بهش یه اونسی پیدا کرده بودم و این احساس جدایی با احساس پایان سال ( یکی دو روز به سال تحویل مانده بود ) خیلی احساس غریبی در من ایجاد کرده بود خلاصه ازش خداحافظی کردم و با حاجی به سمت خانه رفتیم  . اوایل عید  بود یه سرماخوردگی سختی خوردم طوری که تبم به بالای 42 درجه رسید و دچار تشنج شدم خانواده متعجب از اینکه اول عید  من همچین سرمایی خورده ام من رو به بیمارستان شریعتی تهران بردن اونجا یه سرم بهم وصل کردن چند تا آمپول پنسیلین بهم زدن با یه  کسیه قرصو شربت راهی خونه کردنم  بهتر شدم ولی تب خفیف و درد عضلات کمی گلودرد تا اویل مهر ماه در من بود خیلی برام عجیب بود که چرا این علایم برطرف نمیشه تا اینکه حدودا 15 مهر بود که دیدم یه سری غده های کوچیک  زیر پوستی در قسمت گردن و زیر بغل و کشاله رانم پیداشده ( غده های گردن کوچیک بود و کسی متوجه نمیشد ) رفتم دکتر عمومی گفت باید به یه پزشک غدد و ایمنولوژی مراجعه کنی چون این غدد ، غدد لنفاوی ست که مسیول ساخت گلبولهای سفید برای دفاع  از بدن  در برابر میکروبها میباشند و وقتی بزرگ میشوند که بدن مورد هجوم میکروبها قرار گرفته و باید با سرعت بیشتر به تولید گلبول سفید بپردازند خلاصه به یه دکتر ایمنولوژی مراجعه کردم و چندین آزمایش برام نوشت که رفتم همه رو انجام دادم جواب آزمایش رو بردم به دکتر دادم ازم خواست دوباره آزمایش بدم دوباره دادم و جوابش را به دکتر دادم ازم خواست پدر و مادرم رو هم برای آزمایش بیارم شک کردم گفتم آقای دکتر اگه چیزی هست به من بگیید و اون گفت چیز  خاصی نیست و من هم  با این شرط که پدر و مادرم رو برای آزمایش میارم جوابهای آزمایش رو ازش گرفتم ( ته دلم میگفت یه چیزی هست که می خواد به پدر یا مادرم بگه که باید من نفهمم و گرنه آزمایش از پدر و مادرم بهونه ست    ) و جوابها رو  بردم پیش یک دکتر دیگه و گفتم این آزمایشهای برادرم هست دکتر یه نگاهی به من کرد و گفت دکتر قبلی چه  تشخیصی داده بود من هم  گفتم دکتر قبلی نتوست دقیقا تشخیص بده برای همین خدمت شما اومدم و آقای دکتر یه سری سوال درباره برادرم ( که خودم باشم ) کرد و گفت برادر شما متاسفانه به بیماری ایدز مبتلا شده و بدلیل ضعف شدید سیستم ایمنی دوره پنچره ای و مراحل 2و 3 بیماری را بسرعت طی کرده و وارد مرحله چهارم بیماری شده وقتی این کلمات را میشنیدم انکار گردش خونم متوقف شده بود و قلبم آخرین ضربانهایش را میزد انگار زمان ایستاده بود بطوریکه حرکات دست و صورت دکتر را بصورت آهسته می دیدم کلماتش آنقدر بم شده بود که دیگر متوجه نمیشدم اطاق دور سرم  میچرخید  باورم نمیشد و باز دکتر میگفت تعداد گلبولهای سفید خون برادر شما آنقدر کم شده است که احتمال اینکه با این شرایط ایشان به چند نوع سرطان نیز مبتلا شده باشند  بعید نیست با صدایی لرزان و منقطع گفتم تا کی زنده میماند ( می مانم ) دکتر یه مکثی طولانی کرد و گفت بین 3 ماه تا 6 ماه .....  سپس دکتر یک سری صحبتها کرد که من اصلا توی این دنیا نبودم که بفهمم ، یک نیم ساعتی گذشته بود که دکتر لیست چند مرکز مخصوص درمان بیماران ایدزی و .... را بمن داد و من بسختی از روی صندلی بلند شدم و از اطاق دکتر خارج شدم نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم  صحبتهای دکتر که میگفت احتمالا برادر شما به چند سرطان نیز مبتلا شده اند  را مرور میکردم و متوجه میشدم آن دل دردها و  استفراغهای بعضا خونی ممکن است از سرطان معده و روده باشه آن زگیلها و خالهایی که   تازگی روی پوستم  دراومده بود و روز به روز بیشتر و بزرگتر میشدن   شاید سر طان پوست باشه آن همه علایم از بیماریها نشانه هجوم گسترده میکربها به بدنم میباشد ....  یادآوری و تایپ این نوشتها 2 هفته طول کشید شاید خیلی از چیزها  را فراموش کرده باشم چون دیگه مغزم یاری نمی کنه حالم روز به روز بدتر میشه ولی هنوز نگذاشته ام  هیچ کس حتی آن پسر عمه نامردم از بیماریم آگاه بشه چون اگر بفهمند این آخرین روزهای عمرم را در این شبهای سرد پاییزی باید در گوشه خیابانها بخوابم و در تنهایی بمیرم برای این از شما دوستان کمک و راهنمایی میخواهم کمکم کنید.  مرگ را هر شب در خواب میبینم لحظه ای را که در مرده شور خانه من را دارند میشویند  . کفنم میکند . و در گودال قبر میگزارند و سپس خاک میریزند ...

 

 

======================================

 

 سلام دوستان من این نوشته رو امروز دوشنبه26 آذر 86 ساعت 3 بعد از ظهر مینویسم و آخرین نوشته من در وبلاگ خواهد بود در اینجا از همه دوستانی که با نظراتشون به من لطف کردن و منو راهنمایی کردن خیلی ممنونم و از دوستانی که به من فحش دادن و  ..... هیچ ناراحتی و گله ای ندارم آن دوستان هم از جایی و چیزی ناراحت بودن که بالاخره یه جایی باید خالی میکردن غرض من از نوشتن این وبلاگ این بود که واقعا مستاصل شده بودم نمی دانستم چکار کنم و از دوست و آشنایی نمی توانستم کمک بگیرم گفتم در این شرایط با هویت ناشناس از دوستان در اینترنت کمک بگیرم که الحق بسیاری از دوستان باگذاشتن پیامهای امیدوار کننده روحیه ام  رو برای حتی چند لحظه تسکین دادن و راهنمایی هایشان خیلی در تصمیم گیری کمکم کرد  و سایر دوستان که ....

خلاصه تصمیمم رو گرفتم که به خانواده چیزی نگوییم ولی یه وصیت نامه کامل از تمام وقایع برایشان بنویسم و در یک جای امن بگزارم و همچنین تصمیم گرفتم در این واپسین لحظات عمرم به انجام کارهای خیر و کمک به دیگران بپردازم و به بیماریم فکر نکنم و تا حد امکان تمام قضای واجبات بجا نیاورده ام رو بجا بیاورم و... 

و در پایان از تمام دوستان و ....  خداحافظی میکنم و امیدوارم اگر کاری کردم که موجب رنجش شما شد مرا حلال کنید .

 

                                                      خدا نگهدار شما باشد

 

 

                                                                    امیر

 

 

 

       چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ - یک ناشناس